+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت
20:52 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت
20:51 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت
20:50 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت
20:49 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت
20:2 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت
20:0 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت
19:59 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت
19:58 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت
19:57 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 و ساعت
23:1 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 و ساعت
23:0 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 و ساعت
22:59 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 و ساعت
22:57 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 و ساعت
22:56 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 و ساعت
22:42 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 و ساعت
22:39 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 و ساعت
22:37 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 و ساعت
22:35 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 و ساعت
22:29 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت
23:23 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در چهارشنبه دهم خرداد 1385 و ساعت
0:38 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در سه شنبه نهم خرداد 1385 و ساعت
23:56 |
وظیفه مرد خانه : که شامل یک بخش بیشتر نیست و ان هم بالا رفتن از کوهها و صخرهها ست + نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 و ساعت
1:4 |
داستان طناب
داستان درباره يک کوهنورد است که می خواست از بلند ترين کوه ها بالا برود . او پس از سالها آماده سازی ، ماجرا جويي خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصميم گرفت تنها از کوه بالا برود . شب بلندی های کوه را تماما در بر گرفته بود و مرد هيچ چيز را نمی ديد . همه چِيز سياه بود و او اصلا ديد نداشت . ابری سياه روی ماه و ستارگان را پوشانده بود همانطور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله کوه پايش ليز خورده و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد . در هنگام سقوط فقط لکه های سياهی را در مقابل چشمانش می ديد و احساس وحشتناک مکيده شدن بوسيله قوه جاذبه او را در خود می گرفت و همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس همه رويداد های خوب و بد زندگی به يادش آمد . اکنون فکر مي کرد مرگ چقدر به او نزديک است . ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد . بدنش ميان آسمان و زمين معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در اين لحظه سکون برايش چاره ای نماند جز آنکه فرياد بکشد خدايا کمکم کن . ناگهان صدای پر طنينی که از آسمان شنيده می شد جواب داد از من چه می خواهی . او گفت خداوندا نجاتم بده . ندا آمد واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات دهم . کوهنورد گفت البته که باور دارم . باز هم ندا آمد اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته ای پاره کن . يک لحظه سکوت برقرارشد و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد . افراد گروه نجات می گويند که روز بعد يک کوهنورد يخ زده را مرده پيدا کردند . بدنش از يک طناب آويزان بود و با دستهايش محکم طناب را گرفته بود و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت + نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 و ساعت
0:23 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 و ساعت
0:8 |
|
|