تبليغاتX
مردان کوهستان
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 20:52 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 20:51 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 20:50 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 20:49 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 20:2 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 20:0 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 19:59 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 19:58 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 19:57 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 و ساعت 23:1 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 و ساعت 23:0 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 و ساعت 22:59 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 و ساعت 22:57 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 و ساعت 22:56 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 و ساعت 22:42 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 و ساعت 22:39 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 و ساعت 22:37 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 و ساعت 22:35 |
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 و ساعت 22:29 |

+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 23:23 |
 

 

 

+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در چهارشنبه دهم خرداد 1385 و ساعت 23:30 |

+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در چهارشنبه دهم خرداد 1385 و ساعت 0:38 |

+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در سه شنبه نهم خرداد 1385 و ساعت 23:56 |
وظیفه مرد خانه : که شامل یک بخش بیشتر نیست و ان هم بالا رفتن از کوهها و صخرهها ست.......وظیفه زن خانه:  تشویق و ترقیبه هر چه بیشتر همسر به صعودهای بیشتر (مخصوصا اگه صعودهشت هزاری در کار باشه)-پختن غذاهای مقوی-اماده کردن روحیه همسر قبل از صعود-انجام کلیه تعمیرات تجهیزات کوهنوردی همسر -در محیطه امن خانه صدائی به نام غر غر از زن شنیده نشود به هیچ عنوان-اماده بودن روحیه زن خانه برای اجرایه یک مجلس ترحیمه کاملا ابرومندانه جهت همسره کوهنوردش-شست و شو -پخت وپز- بچه داری ومامی کردن انها-علاقه مند نمودن فرزندان به مقوله کوهنوردی- خریدن یک جفت کفش سه پوش میلت برای تولد همسر کوهنوردش- در اغوش کشیدن کوله پشتی همسر و حمل ان به یک جای امن بعد از ورود همسر به خانه- دور کردن گربه ها از اطراف کوله پشتیه همسر- پیگیریه در خواست وام از هر بانکی که شد جهت اجرائه صعود هایه هیمالیائیه همسر مهربانش- (خانمهای محترم میتوانند منتظر بقیه وظائف خود در شماره های بعدی باشند)
+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 و ساعت 1:4 |

داستان طناب

داستان درباره يک  کوهنورد است که می خواست از بلند ترين کوه ها بالا برود . او پس از سالها آماده سازی ، ماجرا جويي خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصميم گرفت تنها از کوه بالا برود . شب بلندی های کوه را تماما در بر گرفته بود و مرد هيچ چيز را نمی ديد . همه چِيز سياه بود و او اصلا ديد نداشت . ابری سياه روی ماه و ستارگان را پوشانده بود همانطور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله کوه پايش ليز خورده و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد . در هنگام سقوط فقط لکه های سياهی را در مقابل چشمانش می ديد و احساس وحشتناک مکيده شدن بوسيله قوه جاذبه او را در خود می گرفت و همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس همه رويداد های خوب و بد زندگی به يادش آمد . اکنون فکر مي کرد مرگ چقدر به او نزديک است . ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد . بدنش ميان آسمان و زمين معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در اين لحظه سکون برايش چاره ای نماند جز آنکه فرياد بکشد خدايا کمکم کن . ناگهان صدای پر طنينی که از آسمان شنيده می شد جواب داد از من چه می خواهی . او گفت خداوندا نجاتم بده . ندا آمد واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات دهم . کوهنورد گفت البته که باور دارم . باز هم ندا آمد اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته ای پاره کن .

يک لحظه سکوت برقرارشد و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد .

افراد گروه نجات می گويند که روز بعد يک کوهنورد يخ زده را مرده پيدا کردند . بدنش از يک طناب آويزان بود و با دستهايش محکم طناب را گرفته بود و او  فقط یک متر از زمین فاصله داشت 

+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 و ساعت 0:23 |

+ نوشته شده توسط امیر احمد شاملو در پنجشنبه چهارم خرداد 1385 و ساعت 0:8 |


Powered By
BLOGFA.COM